
روحانی شهید رضا صفری مقیطالو (رضوانخواه)
زندگینامه :
رضا صفری فرزند عشقعلی، پانزده مرداد سال ۱۳۴۲در روستای «گورچین قلعه» شهرستان ارومیه دیده به جهان گشود. ادب را در ادبستان مادر آموخت. آنگاه در میانِ هلهله برگریزان در سال ۱۳۴۸ وارد دبستان شد. بعد از اتمام دوران ابتدایی و راهنمایی، در سال ۶۱ از دبیرستان «آهنگران» دیپلم گرفت و پس از اخذ مدرک دیپلم وارد مرکز تربیت معلم شد. ذوق سرشار و تلاش برای رسیدن به سر منزل کمال، او را به وادی تهذیب نفس کشاند تا از خود رها و با خدا آشنا شود.
آنگاه که فروغ شمس خمینی، کعبهآمال مستضعفین شد، آذرخش بیدادگرش، بنیان ظلم را در هم کوبید و نور انقلاب آشکار شد و شهید صفری خیره به جمال آفتاب به موج انقلاب پیوست. شاهکار عالم قدس بر طاقدیس درگاه دوست، تقدیر او را به خط سبز مهر، زیبا نگاشت و شهید صفری به بهانه ای غریب عزم دیار یار کرد. در حوزه علمیه تهران، مشغول به تحصیل و پس از مدتی به مدرسه علمیه شهرستان «بناب» هجرت نمود و تحصیلاتش را ادامه داد.
شهید رضا صفری ۸ بار از طریق بسیج سپاه، در جبهه حضور پیدا کرد و در کنار مبارزات، درس را تا پایان لمعه و اصول مقطع”دوره سطح۱″ ادامه داد. هر بار که بوی خوش عملیات را احساس میکرد به سوی جبههها میشتافت. صفیر گلولهها سفیر حضرت معشوق بودند که پیام وصال را مژده میدادند. دلش دیوانه آن جزیرهای بود که صداقت آسمانی بسیجیان را در دل داشت. آنان خلاصهای از ایثار بودند.
سرانجام بعنوان طلبه رزمی تبلیغی، در دوازدهم اسفند سال ۶۴ در عملیات والفجر۸ در منطقه «ام الرصاص» شرکت کرد و در میان دود و آتش و هلهله مستانه ملائک در جشن تولد شقایقها تا دیار لاهوتیان پرواز کرد. پیکر مقدسش عاقبت بعد از سالها چشم انتظاری در رجعتی بیدارگر، بر روی دستان امت حزب اللهی ارومیه به خاک سپرده شد.
وصیتنامه :
بزرگترین آرزویش پیشرفت اسلام بود
در رابطه انقلاب و جنگ می گفت که صدام آخرین نفسهایش را می کشد و رفتنی است
توصیه می کرد مال خود را به حرام آلوده نکنیم و به محرومان کمک نمائیم و عدل و داد را رعایت کنیم.
به مادر و خواهرش از رعایت حجاب و انجام فرایض دینی می گفت و تأکید می کرد اگر به شهادت نایل شوم هیچ گاه ناراحت نشوید و گریه و زاری نکنید.
قبل از اینکه مفقود شود، به پدرش پیشنهاد می کند که به جبهه و برود و در راه خدا به جهاد و مبارزه بپردازد و در این دیدار به دیدار تمام فامیل ها و دوستانش رفت و این آخرین رفتنش بود که وی مفقود شد.[۱]
خاطره ای از زبان مادر شهید:
بعد از مفقود شدن رضا، شبی در خواب دیدم که در باغی درس می خواند. پرسیدم پسرم رضا جان، چرا اینجا درس می خوانی؟
اظهار داشتند: اینجا را پیغمبر برایمان بخشیده که ما در اینجا درس بخوانیم.
یک بار هم در خواب دیدم با هم به مشهد مقدس رفته ایم و مرقد امام رضا(ع) را زیارت می کنیم.
خاطره از شهید به نقل از دوست شهید حجت الاسلام دیلمقانی : «من و رضا قبل از انقلاب با هم همکلاسی بودیم »
سال تحصیلی ۵۶ در مدرسه جامع که بعدها به مدرسه معنوی تغییر نام پیدا کرد من و رضا همکلاسی شدیم و از آن طریق با هم آشنا شدیم. دوستانی خوب برای هم بودیم. مباحثاتی داشتیم و گروههای مطالعاتی درست کردیم و کتابهای مختلفی را انتخاب و مطالعه می کردیم و در حیاط مدرسه میان تجمع شاگردان مطرح می کردیم، بحث می کردیم
اینها باعث شدند که ما انجمن تشکیل بدهیم. انجمنی به نام انجمن اسلامی را تشکیل دادیم. بعد از این انجمن، نماز جماعت و غیره را نیز با همکاری دوستان تشکیل دادیم.
« روحانیت است که اسلام را زنده نگه می دارد »
این دوستی ادامه داشت تا سال ۵۹، اما دیگر بعد از آن ما همدیگر را ندیدیم. تا اینکه روزی، وی را به صورت اتفاقی در بیرون دیدم، بعد از کلی روبوسی و احوالپرسی، از رضا سؤالاتی در مورد دانشگاه پرسیدم که فرمودند: من یک مقدار از صحبت های امام را گوش دادم و از آنها استفاده کردم و بر حسب نیاز روحی که در خود یافتم، و بنا به صحبتهای امام، تحولاتی در درونم احساس کردم که باید به حوزه برگردم. من در جواب وی گفتم که نیاز به رفتن تو نیست.
تو میتوانی در دانشگاه نیز کارت را انجام دهی. ولی در جواب من گفت: امام فرموده این حوزه ها هستند که اسلام را زنده نگه میدارند و بعد از آن تحولات رفتاری که در ایشان پدید آمده بود، وی را در حوزه یافتم.
فعالیت های وی درقبل از انقلاب در سال ۵۶ به آن صورت نبود. به صورت مخفیانه فعالیتهایی داشت و در آن زمان با آن جو در انجمن های اسلامی شرکت می کرد و این امر موضع گیری سیاسی وی را نشان می داد و تا آخرین ساعات پیروزی انقلاب اسلامی به فعالیتهایش ادامه داد.
« بیشترین پول این صندوقچه را شهید صفری می داد »
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، رضا، هم در حوزه و هم درجبهه، فعالیتها و موضع گیری هایش را نشان می داد. ما بعد از پیروزی انقلاب یک قسمت مالی داشتیم که از آن جهت تکمیل انجمن و وسایل مورد نیاز آن انجمن استفاده می کردیم که بیشترین پول این صندوقچه را شهید صفری می داد، در واقع منبع اصلی مالی آن، شهید صفری بود.
اکثر اوقات، من و رضا با هم بودیم و حین فعالیتهایمان، باهم در زمینه فعالیتهایمان صحبت می کردیم. صحبتی که بیشتر در من اثر نمود، این بود که آن موقع بنده تازه دیپلم گرفته بودم،
در اولین دوران طلبگی که در ولیعصر تبریز آغاز کردیم، آن زمان که حاج آقا بنایی مسؤل آنجا بود، یک جو معنوی خاصی حاکم بود و اکثر طلبه ها تنها چیزی که در بین آنها بود، مسئله انسانیت بود و آرزوی غیر از انسانیت و انسان بودن نداشتند و بزرگترین آرزوها این بود، آرزوهای شخصی آنها عشق به انقلاب و امام و اسلام بود.
قبل از انقلاب شجاعتش بیشتر برای من قابل توجه بود. در آن زمان واقعا جرأت می خواست که فردی بیاید و فعالیت انقلابی داشته باشد یا با دست خالی منافقان را دستگیر نماید و تحویل سپاه دهد و بعد از طلبگی تواضعش در من بیشتر اثر نمود و در این رابطه معمولا مباحثه ای که با هم می کردیم، مقابل ما به زانو می نشست و با ما سخن می گفت. همه کارهایش حتی صحبت کردن، نشستن و غیره با تواضع بود.
وی می توانست در جایی مشغول شود و استعداد آن را داشت که رشته های خوبی را بخواند. منتها وی طلبگی را انتخاب نمود و در این راه قدم برداشت. مسلما کسی که به لذایذ مادی اعتنا نکند و از خانواده بگذرد، مخصوصا در آن زمان که خفقان و طاغوت بر همه جا حاکم بود، این چنین شخصی در این وضعیت معلوم است که چه طور درس می خواند. هیچگاه در دوران طلبگی وقتش را تلف نمی کرد و کارش فقط درس بود و کاملا در این مورد (درس خواندن) جدی بود و تلاش بیشتری می کرد.
ما در هر زمینه ای فعالیت می کردیم حتی در قسمت تبلیغات و انتخابات و خبرگان و در رابطه با ریاست جمهوری و به صحنه آوردن مردم به صحنه انقلاب با هم همکاری داشتیم. وی پیشرو این کارها بود و یا در مسافرتها و کوهنوردی ها معمولا بیشتر از حد خود کار می کرد و روحیه همکاری جمعی بسیار قوی داشت و سعی می کرد کار دیگر دوستانش را انجام دهد.[۲]
[۱] – منبع: نوید شاهد آذربایجان غربی به نقل از مرکز اسناد بنیاد شهید و امور ایثارگران
[۲] – منبع: سایت نوید شاهد به نقل از پرونده فرهنگی بنیاد شهید آذربایجان غربی