حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

افزونه جلالی را نصب کنید. Sunday, 21 April , 2024 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1380 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 5 تعداد دیدگاهها : 81×

روحانی شهید سید رحمت الله حسینی امیرکنده

زندگینامه :

در هشتمین روز فروردین ۱۳۴۳ در بندر انزلی در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. او در آغوش پدر و مادری پاک و مسلمان از سید طباطبایی رشد نمود و صداقت را از پدرش سیدعباس آموخت. از همان دوران با الفبای دین آشنا شد. وی دومین فرزند از خانواده شش نفری بود. تحصیلات ابتدایی را در دبستان پروین اعتصامی و راهنمایی را در مدرسه فاطمه سیاح گذراند.

بعد وارد دبیرستان امام حسین(ع) شد. از آنجائی که از شاگردان زرنگ مدرسه محسوب میشد به دفعات موفق به دریافت جایزه شد. فوتبال ورزش مورد علاقه ایشان بود و چند ماهی هم “جودو” کار کردند. از همان ابتدای نوجوانی در خانواده الفبای اسلام را آموخت و آغاز به نماز و روزه کرد.

با آغاز انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ که حدوداً جوانی ۱۴ ساله بود به همراه دیگر جوانان شهر به ندای حسین زمان، لبیک گفتند و قدم در رکاب عاشقی گذاشتند. در این راه در کلاس های قرآن مرحوم استاد ساجدی فر و شهید خدادادی شرکت نمود و نیز از کتابخانه مسجد امامزاده صالح غازیان کسب علم نمود. سید رحمت، جوانی چهارده ساله بود که در صف جوانان مذهبی شهر، فعالیت خویش را آغاز کرد و باحضور همیشگی خویش در صحنه، یاور انقلاب شد.

سید رحمت و برادر کوچک شهیدش سید محسن در اکثر مجالس و محافل دینی، مذهبی، سیاسی، نظامی با هم بودند. در حزب جمهوری اسلامی و در تمام راهپیمایی ها، انتخابات، شعارنویسی ها، پخش روزنامه ها و اعلامیه ها و دوره های آموزش نظامی را در سپاه به هم گذراندند و با شهید محمود فلاحتی و آقای صوف دوست و همیار و همکار بودند چند ماهی در یک روزنامه فروشی و چند ماهی هم در شیلات کار کردند.

شهید حسینی اولین حرکت فرهنگی خویش را با جمع آوری نونهالان انقلاب و جذب نیروهای نوجوان آغاز کرد. سید عاشق مسائل اسلامی بود و یکی از آرزوهایش تحصیل علوم دینی بود. می خواست پس از فراگیری علوم دینی، به اسلام خدمت کند.

بدین خاطر بعد از اتمام سوم راهنمایی که وارد دبیرستان شده بود، به ناچار کلاس دوم دبیرستان را رها نمود و باتفاق برادرشان وارد حوزه علمیه مسجد قائمیه انزلی شد. پس از چند ماه تحصیل علوم دینی، تصمیم به رفتن به جبهه کردستان گرفت چرا که در همین ایام بود که ضد انقلابیون درکردستان مسئله ایجاد کرده بودند و سید رحمت خواست که اعزام شود، اما به علت کمی سن اعزام نشد. ولی او بسیار اصرار داشت که به جبهه کردستان برود و به هر ترتیب پس از مدتی اعزام می شوند و در کردستان خدمت می کنند و مجدد به حوزه برمی گردند.

 بعد از مدتی حوزه علمیه انزلی را به قصد حوزه علمیه شهر تبریز ترک نمود و مدت ۲ سال در آنجا به تحصیل علوم حوزوی پرداخت. مدتی نیز در حوزه علمیه همدان به تحصیل خویش ادامه داد. در طی این زمان او به راستی با کمال خلوص درس می خواند و از نظر زندگی بسیار ضعیف بود. آن زمان که طلب علم می نمود شاید بتوان گفت که از دنیا هیچ نداشت .

سراسر معرفت و معنویت اندام نحیف و لاغر وی، شاید گویای این سخن باشد. آری سید دوباره به سال ۱۳۶۳ به حوزه علمیه انزلی بازگشت و در پائیز همان سال تصمیم گرفت تا به سنت نبی اکرم (ص) جامع عمل بپوشاند و ازدواج نمود و مراسم عقد او بسیار بی آلایش وساده برگزار شد. زندگی او بسیار ساده و با حقوق طلبگی طی می شد آن هم در خانه قدیمی پدری اما سرشار از عشق و ایمان، به طوریکه از همه نقاط این منزل محقر، صوت دلنشین قرآن فضا را عطر آگین می ساخت. او از طلبه های مؤمن و با تقوای دیار خود بود. او عاشق بود و سالک و رهرو نور و رخسارش مظلوم، ملتهب از آتش عشق و ایمان .

در طی زندگی مشترک نیز براستی از محرومان بودند که شاید کمتر کسی بتواند با حقوق ناچیز حوزه علمیه به راحتی زندگی کند ولی سید رحمت با صفای دل و ایمان مهربانی اش زندگی را سراسر شور وشعف نموده بود. می گویند هر وقت زندگی برایش سخت بود و خیلی نیاز پیدا می کرد می گفت: ما سید هستیم و آقایمان حسین(ع) خود توجه دارد. سید دیر زمانی بود که دل از دنیا کنده بود و تن خاکی را رها کرده بود. چرا که داغ برادر کوچکش سید محسن را بر سینه داشت و همیشه در این فکر بود که چرا محسن به شهادت رسید و من ماندم. او بارها به جبهه رفته بود.

 با به شهادت رسیدن برادر کوچکترش(سید محسن) که باعث تحرک جوانان محل شده بود او دیگر طاقت از کف داد تا اینکه در شب مراسم دومین سالگرد برادرش به اتفاق تعدادی از طلبه ها و دامادشان تصمیم به حضور در جبهه حق علیه باطل می گیرند و در تاریخ ۲۹ دی ماه ۱۳۶۵ در چهارمین اعزام به همراه راهیان رسول ا… قدم به منطقه جنوب می گذراند و این مصادف بود با آغاز عملیات شکوهمند کربلای ۵ ؛

آخرین بار که می رفت خداحافظی نکرد و گفت برایتان نامه نخواهم نوشت، چون می دانم به شهادت می رسم. او عارف بود و خدای خویش را می شناخت. زیارت عاشورا را بر سر نماز می خواند و با گریه با خدای خویش به راز و نیاز می نشست. می گفت خدایا مرا در میدان نبرد بسوزان تا با بدن سوخته به حضورت بیایم.

در شب عملیات کربلای ۵، شهادت خودش را در خواب می بیند. وی به همراه  دیگر رزمندگان به عنوان تیربارچی قدم به جولانگاه به ظاهر نفوذ پذیر بعثیان می گذارد و با دلاوری خاص خودش گوشه ای از توان رزمی یک رزمنده مسلمان را به رخ می کشد تا اینکه در منطقه شلمچه در عملیات کربلای ۵ مورخۀ هفدهم اسفند ماه ۱۳۶۵ ترکش های توپ و خمپاره، سر و صورت ایشان را در بر می گیرد و سرانجام پیکر پاکش که کاملاً سوخته شده بود، قبل از نامه اش به همراه ۱۵ شهید گلگون کفن به آغوش ملت شهید پرور باز میگردد و در بیست و نهم اسفند ۶۵ در گلزار شهدای انزلی به خاک سپرده می شود.

وصیتنامه :

از این که باریتعالی در این ایام توفیق قدم گذاشتن در دینش ، و همچنین پیوستن به یاری کنندگان آئینش را به من عطا فرموده ، بسیار خرسندم و مسرورم و از این که در امورش باز این امر را برایم مهیا ساخته تا من در این امر خودش را بشناسم و شاید به او نزدیک شوم نیز خوشحالم .

اما آن چه که مرا نگران ساخته و من هر لحظه با به یاد آوردن آن به خود می پیچم ، این است که خدایا بنده ای  که سراسر وجودش مملو از معصیت و گناه است چگونه شایستگی قرب تو را دارد؟ چگونه منی که آن قدر کوله بار گناه ، مرا رنج می دهد، می توانم از مشمولان توفیق و عنایت تو قرار گیرم؟

پس خدایا از تو می خواهم ، به عنوان یک انسان مهجور و درمانده و حقیر و عاصی ، حال که به تمامی گناهانم می خواهم  در یاری  دینت شرکت کنم، توبه و انابه مرا بپذیری.[1]


[1]–  منبع : به گزارش نویدشاهدگیلان از کتاب یاس حنفیه نوشته ی کامبیز فتحی لوشانی