حدیث روز
امام علی (ع) می فرماید : هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬ خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است.

سه شنبه, ۲۱ بهمن , ۱۴۰۴ Tuesday, 10 February , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 1705 تعداد نوشته های امروز : 1 تعداد اعضا : 6 تعداد دیدگاهها : 81×

روحانی شهید یوسف دانشیان     

زندگینامه :

در تاریخ دوم شهریور ۴۷، در یک خانواده ی مذهبی و معتقد در شهرستان بناب متولد شدی ، پدرت حسن کشاورزی میکرد و مادرت آسیه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواندی و در مکتب خانواده، حسین (ع) الگوی چگونه زیستن و چگونه رفتنت شد، و در حوزه ی علمیه ی شهرستان بناب مشغول به تحصیل گشتی.

… شنیده ام سال های بسیاری میهمان روستاهایی بودی که جوانانشان تا همیشه خاطره ات را برای دلشان قاب خواهند گرفت، که برای صعود از دستان تو با پای برهنه مشتاق شنیدن کلامت بودند. در نگاه آشنایت آیه های روشن بود آنگاه که قامت به نماز جماعت می بستی در مسجد محله ای که از رنگ و بوی نماز جماعت بی نصیب بود!

مجالست گرم بود، لذا جوانان دوست داشتند حلقه زن دورت باشند و از خرمن صفا و تقوایت توشه ای برچیند. همه جا حرف از تو بود، از خوش بیانیت که همواره در مباحثه ها با توسل به حکایات و احادیث بر طرف مقابل غالب می شدی. می گویند از طول عمر گله مند بودی و هر کس برایت طلب طول عمر می کرد می خواستی که دعا کنند که شهید شوی.

… خواهرش می گوید: تنها که می شد یاد خدا مونس تنهایی اش بود. میدانستم همیشه رد پای خدا میان آن هاست. مقید به نماز شب بود و دائم – الوضو. شبی بی وضو سر بر بالین نمی گذاشت. یادم می آید، نیمه های شب بود. آواز دلنشینی خوابم را ربود. چشم باز کردم، صدا از راهروی کوچک خانه بود. به راهرو آمدم. یوسف طبق عادتی مألوف نماز شب می خواند. به حالش غبطه خوردم.

در میان هق هق گریه هایش از خدا طلب بخشش می کرد و من در حسرت و حیرت وامانده، که چه بنامم این همه سرسپردگی را؟! برگشتم بخوابم اما نشد. دلبسته ی لحظه لحظه ی دعاهایش شده بودم. دوباره برگشتم اما نبود. پی اش رفتم از راهرو تا ایوان. یوسف آنجا بود. دسته ایش را چون ساقه های التماس رو به آسمان بلند کرده و نجوا می کرد: «امام زمان (عج) چرا مرا قبول نمی کنی؟ می دانی که از دنیا سیرشده ام و عاشق دیدارت هستم. توجهی به من کن و دعایم را مستجاب گردان». باور کردم که دعایش کار خودش را خواهد کرد. باید صبور می بودم و بردبار و تسلیم تقدیر.

… حرف از عملیات مرصاد شده بود. حالا دیگر یوسف مال دنیا نبود. مادر اصرار به ماندن یوسف: «دو برادرت در جبهه اند. لااقل بگذار آنها بیایند بعد برو». اما مگر می شد یوسف بی اعتنا به آوازهای شرقی باران باشد!؟ که دیگر آغوش زمین را تنگ برای ماندن میدانست. می دانستم که رفتنش حق است. گاه دست به دامن تهدیدهای شرعی می شد: «مادر جان، در قیامت جلویت را می گیرم و می گویم شما بودید که نگذاشتید به جبهه بروم».

اما باید می رفت. از همه حلالیت طلبید. رو به مادر کرد و گفت: «خوب مرا ببین و حلالم کن».این بار گریه های مادر نیز کارساز نبود. سوار ماشین دوستش شد و تا سر کوچه رفت. اما ناگهان به عشق دلدادگی مادر و ترمیم زخم های جان گداز محبت وی از ماشین پیاده شد، برگشت و گفت: « مادر! صورتم را ببوس و خوب نگاهم کن که دیدار دوباره ی ما در قیامت خواهد بود.»خم شد و بر دست های مهربان مادر بوسه زد.

یوسفم! تو که رفتی نمی دانستم گریه های بی یوسفی ام را بر کدامین شانه ی محبت بیارم. هر روز از هم می گسستم و غمت تکه تکه ام می کرد و در نهایت در رضای خدا و عشق تو به هم می پیوستم و به آرامش می رسیدم. وای از دل مادر! این ناله ها برای تو نیست مادر، برای ماندن خودم است. اما تو بگو، آیا در مکتب تو توانسته ام زینبی بودن بیاموزم؟

همچون یک بسیجی شجاع نترس به جبهه رفتی و در ششم مرداد ۱۳۶۷ در اسلام آبادغرب منافقین کوردل بعداز اسارتت ناجوانردانه برق چشمان نورانیت را ، طلبگیت را که آرزویت بود، برنتابیدند و چشمان و سر و وجودت رابه رگبار گلوله ها بستند وتو شهید شدی … ! و حالا گلزار شهدای امام حسن (ع) و من و شانهای زخمی با کوله بار سیاهی بر دوش، از دیروزهایی که در عافیت و سلامتی بی تو بودن گذشت.[۱]

وصیتنامه :

اینجانب یوسف دانشیان، فرزند حسن، تاریخ تولد ۱۳۴۷ شماره شناسنامه ۱۹۸۱۳ بعد از شهادت به وحدانیت خدا و به رسالت رسول حق محمد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او علی الاخص به آخرین آنها (روحی و ارواح العالمین له الفدا) به تمامی برادران و خواهرانی که حرف و نوشته بنده در طول تاریخ به دستش بیفتد وصیت می کنم که

خدا را در نظر داشته باشند و او را در کارهایشان حاضر و ناظر بدانند و بدانند که عالم محضر خدا است

و بعد از آن دست از اهل بیت بر ندارند که حبل‌الله المتین و عروه الوثقی و کهف الحصین آنها هستند و آنها را بین خود و خدا واسطه کنند که جز این راه، راهی دیگر که میانبر به سوی خدا باشد، نیست

و تاخون در بدن و جان و دل دارند، دست از «یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله» بر ندارند و بعد از آن دست از امام امت بر ندارند و قدر او را بدانند و بدانند

امام، علاوه بر رهبر بودن جامعه اسلامی، کسی است که مقام ارجمندی در پیش خداوند متعال و حضرت بقیه الله دارد.

خداوندا! تو شاهد باش که من آنچه را که ملزم به رساندنش بودم، رساندم و فردای قیامت، حجت بر ایشان تمام است.

خدایا! خودت شاهدی که چقدر دوست داشتم عالم فاضل بشوم و به این مردم خدمت کنم ولی چون دین تو را در خطر دیدم، خودم را ملزم به دفاع ازدین تو نمودم.

اکنون که بر میعادگاه عاشقانت می‌خواهم پرواز کنم، اشک شوق جلوی چشمانم را گرفته و نمی توانم در یک جا بایستم. از خوشحالی در پوستم نمی گنجم. می دانم که این آخرین بار جبهه رفتن من است؛ چون این دفعه یا به لقای یار می‌رسم و یا قبر شش گوشه حسین (علیه السلام) را به آغوش می‌کشم.

خداوندا! مرا از حسینت دور نکن.

مادرم! [۲]اگر من در راهی که پیش گرفته‌ام شهید شدم، چه باک که علی اکبر حسین (علیه السلام) در این راه شهید شده است. من نمی گویم برای من گریه نکن، چون استاد شهید مطهری فرمود: «گریه کردن برای شهید زنده نگه‌داشتن یاد و حماسه او است» بلکه وقتی می‌خواهی برایم گریه کنی، بر عزیز زهرا (سلام الله علیها)، حسین (علیه السلام) گریه کن.

مادر جان! اگر بعد از من به زیارت امام حسین (علیه السلام) نائل شدی، حال مرا پیش او باز گو کن و بگو که نوکر تو، آخرین صدایی که از زیر لبهایش بلند شد، حسین بود.

خدایا! چقدر حسین (علیه السلام) را دوست داشتم و خودت شاهدی که اسم حسین برایم عزیز بود؛ پس مرا از او جدا نکن.

مادرجان! دوست دارم هر شب پنجشنبه اگر وقت کردی به سر قبرم بیایی و مرا دعا کنی. در آخر از تو التماس دارم که شیر پاکت را به من حلال کنی و با این کارت روح مرا شاد کنی.

برادرجان! خودت می دانی که چقدر از ته قلب تو را دوست داشتم. وقتی از همه جا ناامید می شدم، پیش تو می‌آمدم و از تو روحیه می‌گرفتم و خدا می داند که من هر چه داشتم و دارم از تو است. از تو التماس دعا دارم و امیدوارم مرا حلال و در دعاهایت فراموشم نکنی.

و اما برادران دیگرم! راستش من به داشتن برادرانی چون شما افتخار می کردم و می کنم و شما هم امیدوارم مرا از دعاهای خیرتان فراموش نکنید.

ضمنا حتی الامکان قبرم هم سطح زمین و در کنار قبر برادرانم مجتبی‌پور، ]اصغر[ عبدالجباری و ایوب خطایی دفن کنید و روی قبرم فقط طلبه نوشته شود که من این لفظ را خیلی دوست دارم.

و اما شما خواهرانم و زن داداشهایم! دوست ندارم در مرگ من، سینه‌ای چاک و صورتی خراشیده شود که خداوند این گونه اعمال را مکروه داشته. دوست دارم شماها بازیچه دست غربی‌ها نشوید و این را بدانید که ما اصلا برای این که ضروریات دین- که از آنها حفظ حجاب است- از بین نرود، خون می‌دهیم.

دوست دارم مثل همیشه با عفت باشید، به دخترهایتان درس حجاب را بیاموزید و به پسرانتان درس ایثار و شهادت را بیاموزید و همیشه دعاگوی امام باشید.

در پایان از اساتید محترم مخصوصا حجه الاسلام شیخ اسماعیل اعلایی و حضرت حجه الاسلام شیخ عبدالمجید بنابی و حضرت حجه الاسلام سید موسی آتش زر و حضرت حجه الاسلام شیخ مصطفی باقری بنابی امام جمعه محترم و مخصوصا از برادر بزرگوارم حضرت حجه الاسلام شیخ حسین دانشیان می‌خواهم که بی ادبی‌ها و اهانت‌های بنده را با بزرگواری خودشان ببخشند و مرا از دعاهای خیرشان محروم نسازند.

ذکر این نکته را در وصیت نامه‌ام لازم می‌دانم که بنده راضی نیستم بعد از مرگ من و یا مثلا از عنوان شهید بودن من کسی استفاده کند و دسته یا گروهی را تقویت و یا گروهی را تضعیف کند.

خاطره از نحوه شهادت روحانی شهید «یوسف دانشیان» به نقل از حاج «احمد ناصح امیری» :

من به همراه بـرادر دانشـیان که نگران بـرادرش یوسـف بـود، با خـودرو تویوتا به کرمانشـاه رفتیم. نبرد بـا منافقین ادامه داشـت، برادر طلبه «یوسـف دانشـیان» در یکی از یگان‌های کرمانشـاه بود پس از جسـتجوی یگان‌ها خبر شـهادت وی را دریافـت کردیـم همرزمـش در کرنـد غرب بود. برای کسـب اخبار بـه منزل آنان رفتیـم وی گفت ما چنـد نفـر، بـا منافقـان درگیـر شـدیم.

چند نفر بـه عمق خـط دشـمن زده بودیـم منافقین مـا را به اسـارت گرفتند. وقتی طلبگی برادر یوسـف دانشـیان را از کارت شناسایی حوزه فهمیدند از عصبانیت دیوانـه شـده، تیرهـای خلاص بـه جسـم مجـروح آن طلبـه خالـی کردند و بـه نظـرم هـزار گلوله به پیکـرش تیرانـدازی کردند به طوری که جای سـالمی در بدن نداشـت و برای هر چشـم ده‌ها تیـر زده بودند.

خباثت و کینـه منافقین را با چشـم خود مشـاهده کـردم. دقایقی بعـد در درگیری از فرصت اسـتفاده کرده، بـه خـط خودمـان فرار کـردم ولی پیکر او در منطقه مانده و نتوانسـتیم عقب بیاوریـم. خیلی خواهش کردیـم تـا بـا مـا همـراه شـد. از فاصلـه دور، محل شـهادت یوسـف را نشـان مـا داد. تصمیـم گرفتم بـرادرش یونـس کـه همـراه من بـود را در جایی بگذارم و بـه بهانه ای از وی جدا و دنبال پیکر شـهید بـروم.

بـرای یافتـن پیکر یوسـف به جلـو رفتم. به لطـف خدا منطقه بدسـت رزمندگان اسلام افتاده بـود. از بیـن چند پیکر، شـهید یوسـف را پیدا کردم، چه پیکری، چه مسـافری، پیکـرش با گلوله‌های منافقیـن سـوراخ سـوراخ شـده بود. جای سـالمی در بدن نداشـت پیکـر را در آغـوش گرفته به عقب حمـل کـردم، پـس از درج هویـت بـه مسـئولین انتقـال شـهدا دادم تـا بـه بنـاب منتقل کننـد. نزد بـرادرش کـه منتظـرم بود رفته و خبر پیدا شـدن پیکر یوسـف را اطلاع دادم و او نیز خیلی خوشـحال شد.


[۱] – منبع : سایت انعکاس بناب به نقل از کتاب یادگاران به نویسندگی: لیلا صلب صیادی

[۲] – در سایت انعکاس بناب به نقل از کتاب یادگاران به نویسندگی: لیلا صلب صیادی  چنین آمده :

هیچ گاه در عمرم این همه خدا را دوست نداشته ام. چقدر شیرین، خوب و دوست داشتنی و لطیف است شهادت در راه او. اگر من در راهی که در پیش گرفته ام شهید شوم چه باک، که علی اکبر حسین(ع) نیز در این راه شهید شده است.